تبليغاتX
دنیای سالی
 
اتفاقات روزمره
 
 

خدا رو شکر روزای خوبی دارم. انگیزه پیدا کردم واسه زندگی و تمام فکزم اینه که خودمو از موندن تو این مملکت نجات بدم. هر کسی هم بهم می رسه میگه باید ۶-۷ سال قبل این کارو می کردم که خودم هم قبول دارم ولی چیکار کنم که دیر شده.

بابام هم رفت کانادا پیش داداشم و با هم اوقات خوشی رو در اونجا دارن که خوشحالم چون ۲ تاشون نیاز به این کار داشتن که همدیگرو ببینن. هر دو به همراه مامان مهربونم مشوق من واسه رفتن به اونجان و عقیده دارن باید یه روزی کل خانواده اونجا دور هم باشیم که دلم روشنه. البته من فعلآ ۲ جا اقدام کردم تا خدا چی بخواد.

  نوشته شده در  87/04/14ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سالی  | 
 

این هفته غیر از مسایل کاری کلی درگیر تحقیق راجع به کلاس و امتحان   IELTS    بودم.  تازه فهمیدم چقدر متقاضی خارج رفتن زیاده. امروز بلاخره در کلاس انتخاب شده امتحان تعیین سطح دادم و فردا نتیجش معلوم می شه البته خودم راضیم. بعدش باید ثبت نام کنم و  ۵/۲ ماه دوره کلاس و تازه بعدش امتحان اصلیه البته چون تصمیم جدی دارم واسه رفتن از ایران تمام اینارو تحمل می کنم و فقط به خدا امید دارم که من خسته رو از این مملکت نجات بده.  

   

  نوشته شده در  87/04/07ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سالی  | 
 

هفته اخیر اولین قدم از رسیدن به تصمیمی که برای ادامه زندگیم دارم رو برداشتم و اون رفتن به سفارت و پرس و جو برای شرایط مهاجرت به کشور مورد نظرم بود که در تلاشم زودتر مدارک لازم رو تهیه و به سفارت پست کنم تا بررسی بشه. امیدوارم خدا یاریم کنه و مراحل این کار خوب پیش بره چون واقعآ به بن بست رسیدم واسه تو این مملکت موندن. خدایا توکل به تو!

 

   

  نوشته شده در  87/03/31ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سالی  | 
 

خدایا رو شکرت این هفته باعث شدی اینقدر سرم کار بریزن که بحران دوریه مسافر عزیزمو تحمل کنم اون از من خواسته دلم تنگ شد گریه نکنم از دوریش و فقط به خاطرات خوب با اون بودن فکر کنم. من چون دوستش دارم به خواسته اش احترام می ذارم و همیشه بقول خودش خندون و شاد می مونم.  

ما به هم قول دادیم به زودی در کشور اون همدیگررو ببینیم و من در تلاشم واسه رفتن به کشورش اگر خدا بخواد. خدا واقعآ پدر و مادر اونی که اینترنت و تلفن رو اختراع کرد بیامرزه که باعث شد آدمهای از هم دور با هم به راحتی در تماس باشن.   

فردا بعد یه هفته کار می خوام برم مهمونی یکی از دوستام که حسابی بزن و برقص داره و مناسبه وضعیت روحی الان من هست. جای همتون خالی! 

  نوشته شده در  87/03/24ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سالی  | 
 

بالاخره رفت و من رو با کلی خاطره اینجا تنها گذاشت. واسه اونم سخت بوده این رفتن ولی خوب به قول خودش هر مسافری باید یه روزی به سر جای اولش برگرده و منم خدا رو شکر بعد ۲ روز شمال رفتن اوضاع روحیم بهتر از روز اول شده و عامل مهم در این قضیه مطمنآ وجود دوستای مهربون در کنارم بوده که منو به شدت درک کردن و تنهام نذاشتن. از فردا هم دوباره کار شروع می شه که این دفعه خوشحالم چون باعث می شه اینقدر خسته بشم که دیگه زیاد به نبودنش فکر نکنم.    

خدایا ازت می خوام این دوستای خوبم رو ازم دور نکنی که دیگه واقعآ دق می کنم!      

  نوشته شده در  87/03/18ساعت 8 بعد از ظهر  توسط سالی  | 
 

بلاخره فردا داره می رسه و من از چند روزه قبل غم دارم که مسافر عزیزو مهربونم داره برمی گرده امروز دیدمش و خودشم خیلی خیلی ناراحته از رفتن ولی چه می شه کرد هر کسی می یاد سفر باید یه روز برگرده جای اولش دیگه.

تصمیم دارم فردا که واسه بار آخر دیدمش به خودم مسلط باشم و اشکم در نیاد کما اینکه امروز هم ۲ تامون خیلی مقاومت کردیم. ازم خواسته تا لحظه آخر کنارش باشم.

فقط خدا رو شکر می کنم واسه ۵شنبه صبح بلیط واسه شمال پیدا کرذم که برم پیش یه دوست مهربون که باهام امروز تلفنی حرف زد و آرومم کرد با دلگرمی که بهم داد.

 

  نوشته شده در  87/03/15ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سالی  | 
 

چند روزه خیلی دلم گرفته چون مسافر عزیز داره این ۵شنبه برمی گرده البته این موضوع رو دیشب فهمیدم که خیلی حالم گرفته شد. دلم می خواد روزای خوبی رو که باهاش گذروندم دوباره تکرار بشه چون روزای خوبی بود. دیشب بهم گفت این چند روز همدیگرو بیشتر ببینیم و شانس آوردم چند روز تعطیلی دز پیش داریم. دلم واسش خیلی تنگ می شه و بهش بد جور عادت کرده بودم بهم قول داده تند تند بیاد تهران. باید واسه ۵شنبه که می ره برامه ریزی کنم تنها نباشم وگرنه دق می کنم. البته دوستای مهربونم بهم از قبل قول داده بودن که تنهام ندارن.

می دونم اون می ره بابام هم روز رفتنش به کانادا به زودی می رسه و من اوضاع روحیم بدتر از این می شه. فقط از خدا می خوام زودتر از بلا تکلیفی زندگیمو در بیاره. خیلی نیاز به دعای همه دارم چون به آخر خط زسیدم !       

  نوشته شده در  87/03/10ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سالی  | 
 

امروز عصر واسه پیاده روی رفتم بیرون و با یه ماجرای هیجان انگیز روبرو شدم!

مرذم ریخته بودن تو خیابون و شعار می دادن. قیافه همه مشخص بود بر ضد این رژیم هستن و مامورهای گارد هم به آنها حمله می کرد و درگیری کلی بوجود آمد. کل ماجرا هم به دلیل اعلام و دستور تجمع مردم از طریق یک کانال ماهواره در مقابل سفارت امارات بود که به محدوده وسیعی از اطراف سفارت ازدحام رسیده بود و خلاصه برام جالب بود که یه عده بوق می زدن و ترافیک وحشتناکی ایجاد شده بود و یه عده هم مامورها رو هو می کردن و دست می زدن. منم اون وسط فقط در حال در رفتن بودم که گیر مامورا نیفتم!

خلاصه جاتون خالی صحنه های اکشن و مهیج جالبی بود !

  نوشته شده در  87/03/03ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سالی  | 
 

هیچ وقت دلم نمی خواد این روزا با تمام شلوغیش تمام بشه چون واسم بخاطر وجود دوست مسافر عزیز خاطره انگیزه و بیا موندنی. امروز این دوست حارجکیم گیر داده بود ازم لغات ایرانی یاد بگیره و خیلی خنده دار بود طرز تلفظ کردنش البته واسه منم بد نیست چون باعث شده منم وادار بشم انگلیسی باهاش صحبت کنم و این به نفعمه.

خلاصه دوستایی که با من نزدیکن می دونن که اگر این مسافر عزیز برگرده کشورش من چه قدر برام روزا سخت می گذره البته خودش بهم امروز قول داد زود به زود بیاد ایران. خلاصه فقط از خدا می خوام این روزا دیرتر بگذره.     

  نوشته شده در  87/03/03ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سالی  | 
 

بعد ۱۰ روز اومدم. تو این ۱۰ روز اینقدر بدوبدوی کاری داشتم و در کنارش باید در کنار دوست مسافرم هم می بودم که زیاد تنها نباشه چون یکی از دلایلی که اومده ایران دیدن منه. امروز بخاطر انکه ۲ روز کار تعطیله کلی خوشحال بودم و دلیل اصلیش خوابیدن بود چون امروز صبح از جام بزور کنده شدم.

الانم کلی واسه این ۲ روز برنامه ریزی کردم که به همه چی برسم و یکیش دیدن دوست مسافرمه.     

  نوشته شده در  87/03/01ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سالی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM